تبليغاتX
دانلود همه چیز از همه جا

دانلود همه چیز از همه جا

سرگرمی -طنز_سینمایی-آموزنده -عکس- شعر - دانلود و ....

دوراز نشاط هستی و غوغای زندگی 

دل با سکوت خلوت غم خو گرفته بود

آمد سکوت سرد و گرانباررا شکست

آمد صفای خلوت اندوه را ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل

شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

او بود آن نگاه پر از شور و اشتیاق

من بودم و سکوت غم جاودانه ای

آمد که باز در این ظلمت ملال

روشن کند به نور محبت چراغ من

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

 زان پیش تر که مرگ بگیرد سراغ من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

 در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خاکستر از حرارت آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه من

آهی از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین گواه من

ناگاه  عشق مرده سر از سینه برکشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آن سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از سر حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر ومحبت

ولی چه سود؟؟

ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم واو دیگر او نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 19:15  توسط محبوبه  | 

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه! وقتی تو لبخند نگاهت را می تابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

آه! وقتی که تو چشمانت را – آن جام لبالب از جاندارو را–

 سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق پرپرم می کند ای غنچه رنگین ، پرپر!!!

من در آن لحظه که چشم تو،به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد

 رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 18:51  توسط محبوبه  | 

 

بگذار در تو بتابم

 در من ببار

       در من جاری شو

تا یکدیگر را به خواستن رهنمون شویم

وقتی در من بال می زنی

                     می بالم

زیرا کلامت راهی است به رستگاری

در کدامین معبد به استغاثه بنشینم

تا بند بند تنم از تو بی نیاز شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 18:50  توسط محبوبه  | 

 

 

 

وقتی من بچه بودم

مردم نبودند

وقتی که من بچه بودم

 غم بود

 اما کم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 20:10  توسط محبوبه  | 

 ما چون دو دریچه روبروی هم   آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده   هر روز قرار روز آینده

عمرآیینه بهشت اما آه    بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون  نه ماه جادو کرد

 نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 14:10  توسط محبوبه  |